این سوال در بیلبوردهای تبلیغاتی دانشگاه آزاد اسلامی به مناسبت بیست و پنجمین سال تاسیسش آمده بود . شما چه می گوئید ؟
آیا می دانید اگر دانشگاه آزاد اسلامی نبود ۳ میلیون و ۳۰۰ هزار دانش آموخته و دانش جو چه می کردند؟!
که خط آخر است و آخر خط است انگار ...
این سوال در بیلبوردهای تبلیغاتی دانشگاه آزاد اسلامی به مناسبت بیست و پنجمین سال تاسیسش آمده بود . شما چه می گوئید ؟
آیا می دانید اگر دانشگاه آزاد اسلامی نبود ۳ میلیون و ۳۰۰ هزار دانش آموخته و دانش جو چه می کردند؟!
![]() |
تو فکر یه سقفم ...
کسی پیشنهادی داره ؟
![]() |
این بار جور دیگری زیارت کردم . هر چه قدرت داشتم جمع کردم و هی زور زدم تا به ضریح برسم . پای چند نفر را بد جور لگد کردم . دستم هم چند بار تو شکم خیلی ها خورد . اما دست آخر رسیدم . مدتها بود اینجور زیارت نکردم بودم . آخرین بار وقتی بود که از مشهد آمدیم . این بار اما خیلی خوب بود .
چه حالی ...
نگفتنی!
![]() |
از المعجم این و آن خسته ام
از توازی این همه ترانه مشابه
از مراثی ممکن،از هر چه رابطه،هر چه راز
من خسته ام از پی رنگ،ساختار سکوت و ایجاز خشت
می روم آینه بکارم
می روم نور بر قبر واژگان ببارانم
می روم شعری تازه و زینتی تازه تر بیابم
دعا که می کنی شعر است ....
( می گفت : آقا ! صالحی فرق می کند .جور دیگری است . کلمه را می رقصاند . اصلا انگار حقیقتا شاعر است )
![]() |
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم، به تو نزدیک ترم ...
روشن تر از خاموشی
![]() |
این هم یک شعر خیلی نو ! نه از سروده های جناب الف بامداد و نه شاهکار مدعیان نو پردازی همین سالها . متعلق است به بایزید بسطامی .
تصویر بالا هم نمایی است از مقبره اش .
روشن تر از خاموشی ، چراغی ندیدم
و سخنی ، به از بی سخنی نشنیدم
ساکن سرای سکوت شدم
و صدره صابری در پوشیدم
مرغی گشتم
چسم او از یگانگی
پر او، از همیشگی
در هوای بی چگونگی ، می پریدم
کاسه ای بیاشامیدم که هرگز ، تا ابد
از تشنگی او سیراب نشدم
بایزید بسطامی
قرن سوم هجری
راهی به سوی آفتاب
![]() |
این قطعه از "اسماعیل خویی " باشد برای همسرم که روشنی است برای زندگی ام
و چشم چیست ؟
اگر برای تو نیست ...
برای بستن
تا من در تو چشم بگشایم
و دور باشم و کور
آنجا
که هر چه دیدار است با دروغ و ریاست
و نور باشم در خویش
و وارهم در نور
آنجا که آفتاب حضور توست
بگو دریچه را بگشایند . . .
![]() |
یک
دو
سه
چهار ...
چهار برگ از این تقویم دیواری
یک سال از این عمر بی حاصل،عمر تکراری
سکه تقدیر می چرخد و می افتد
شیر یا خط ؟
هر دو روی سکه
ـ باور می کنی ؟ ـ
خط بود
من باختم !
![]() |
مرگ از زندگی پرسید :
« چیست دلیل تلخی من و شیرین جلوه کردن تو ؟ »
و زندگی گفت :
« دروغهای من و حقیقت تو ! »
![]() |
پرسیدی :
«صوفیا شهر یزرگی است»؟
- عزیزم
بزرگی شهر به بناهایی است که به یاد شاعرانش ساخته اند
نه به عظمت برج ها و دیوارهای بلندش
ناظم حکمت
پنج شهریور سالروز مرگ اخوان بود . گذشت و غریبانه گذشت . یعنی آخرین شاعر پرید و دور شد .